پنجشنبه ۱ اکتبر ۲۰۰۹

رمق

دیگه هیچ رمقی نمونده. همه چیز و همه کس رو دارن نابود میکنند. اعصابم قاطی و پاطیه..

دوشنبه ۱۳ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

دلگیرم

هیچ چیزم درست نیست.
- حوصله ندارم.
- تیم ملی حذف شده.
- انتخابات اونجوری.
- خودم اینجوری.
دلم تنگه برای یکم راحتی...

پنجشنبه ۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

افسوس

افسوس و صد افسوس که تو وطن نبودم تا به این حکومت یه گوشمالی بدم. وای به حالشون اگه یک روزی قدرت در خونه من رو بزنه. چه ها که اینها با دین سر ما در نیاوردن. البته حق اعتراض خودم رو از خدا و پیغمبرش محفوظ میدارم که دینی رو پایه گذاشتن که اینچنین قابل تغییر و تفسیر هست. دلم برای آزادی در وطن به تنگ اومده. خیلی دوست دارم گریه کنم ، اما اشکی برام نمونده. تمامشو تو دوران کودکی خرج کردم. دلم میخواد آزادی ایران رو ببینم. دلم تنگه وطنه...

جمعه ۲۹ مهٔ ۲۰۰۹

رضای عزیز

پس از 12 سال که از بچه های دبیرستان خبری نبود تازه از چنتایی خبر یافتن. باعث خوشحالی بود اما یک خبر خیلی بد هم بود. رضا مقصودی نماینده کلاس بود. پسر خوبی بود. با همه تعامل داشت. بعضی وقتها من کلاس آخر رو می پیچوندم ولی اون اسمم رو رد نمیکرد. کلا با مرام.
شنیدم که متاسفانه پارسال فوت کرده. خبر خیلی بدی بود. هنوز منتظرم ببینم چرا فوت کرده. یکم گیجم و شل. چه راحت میشه رخت بربست و به دیار حق شتافت.
نوبت من کی میشه.
به گمانم نزدیکه.
بوش رو دارم حس میکنم...

پنجشنبه ۱۴ مهٔ ۲۰۰۹

داره میدود

با چه سرعتی داره میره. میره که برسه. به کجا؟ یه فرضیه قدیما داشتم. نگه الان ندارم. نه، اما یکجورایی از خودم دور شدم. چند مدتی میشه که خودمو گم کردم. یعنی تو کوچه پس کوچه های زندگی گم شدم. از اون همون چیزی که وحشت داشتم سرم اومد. بر گردیم به فرضیه، همیشه بر این باور بودم و هستم که هر چی میریم جلو تر وضع بدتر میشه. همون وضعیت قبلی رو حفظ کنیم هنر کردیم. من که خیلی وقته به ماکزیمم رسیدم و الان تو سراشیبی هستم. خلاصه اینکه وضعیت فعلی رو باید با دک و دندون نگر داشت.فقط همین..

سه‌شنبه ۵ مهٔ ۲۰۰۹

انسان،مرد،زن

چندوقت پیش یک برنامه دیدم که خانوم میلانی داشت نظراتشو میگفت. یه جا رسید که بحث جنسیت مطرح شد. میگفت من به طرف مقابل به چشم انسان نگاه میکنم. البته نمیدونم چقدر راست میگفت چون چشماشو ندیدم. بهرحال حرفش قشنگ بود. ولی آیا واقعا میشه یه همچین نگاهی داشت. واقعا موندم. البته توضیحی هم نداد که منظورش چه نوع نگاهی هست. ولی در کل حرفش جالب بود. نشون میداد یه ته سواتی داره. البته این حرفش جای بحث زیاد داره..

پنجشنبه ۳۰ آوریل ۲۰۰۹

دویدن

از اون قدیم ندیما دویدن رو دوست داشتم و از اونجا که هیچ وقت حرف دلم رو گوش نکردم دنبال دویدن نرفتم و این وضع زندگیم هست. هنوز که هنوزه پس از 30 لنگ در هوام. جدیدا دارم مثل اسب دنبالش میدوم. حالا دنبال کیو برای چی، والا خودم هم انگشت به... موندم. حالا این عقلا مکررا بگن برید دنبال عقلتون. اینقدر هم شعور ندارن که اگه کسی مثل من بی عقل باشه تکلیف چیه؟حالا کمی زمان بگذره دلم یه راهی برام باز میکنه.